| محتوي : اینها را برای زنی می نویسم که سالهای نوجوانی، آن روزهایی که تازه زندگی بر روی صندلی چرخ دار را تجربه می کردم، مرا دید و خندید و گفت تو که مشکلی نداری و من هم با همه غرور نوجوانی با او خندیدم و گفتم : « خانم دکتر منم همینو می گم. مامانم زیاد گریه می کنه.» و از آن روز به بعد همیشه وقتی می خواستند برای معلولیتم گریه کنند من مغرورانه می خندم تا آنها هم بخندند.
فاطمه میرفتاح انسان بزرگی بود که در بهترین سال های جوانی تنها با یک حادثه، دچار معلولیت و آسیب نخاعی شد و از آن پس زندگی خود را به پرورش تنها فرزندش اختصاص داد و چراغ راه زندگی بسیاری از معلولان ایرانی گشت.
وقتی پس از سالها به دلیل سفر درمانی وی به آمریکا و قطع ارتباطم با او صدای ضعیفش را از آن سوی مرزها و پشت خطوط تلفن شنیدم از خودم پرسیدم؛ این کمبود امکانات درمان دیالیز برای یک معلول نخاعی چقدر می تواند تأثیرگذار باشد که این گونه زنی را که دوست همه معلولان بود، علی رغم میل باطنی به دیار غربت کشاند و عاقبت در حسرت یک بار دیگر دیدن مام وطن در کنج فراموشی های روزگار در کمای عمیق مرگ فرو برد.
امروز به تو فکر می کنم که موضوع رفتنت دوباره بعد از سالها مطرح شد و قطره های اشکی که به یادت ریخته شد و به خودم فکر می کنم با صندلی چرخ دارم در نیمه راه زندگی که تو اینگونه به پایانش رساندی.
روحت شاد
آرزو قنبری |