| محتوي : گزارش اردوی یک روزه
انجمن باور با همکاری بنیاد مهر ایرانیان
در کنار دریاچه طالقان
ساعت سه و سی دقیقه بامداد بود نگاهم به ساعت خیره، انتظار می کشیدم. انتظار ۵ شنبه ای خاطره انگیز را. تقریباً پنج صبح بود که صدای زنگ در رو شنیدم. اولین کسی بودم که سوار سرویس می شدم، اون موقع صبح هنوز هوا تاریک بود، مثل شب. خیابونا خیلی خلوت بود و سرشار از سکوت قشنگی که کم کم داشت، به صبح پر هیاهوی سفر نزدیک می شد.
ماشینی که دنبال من اومده بود یکی از همون ماشینهای مناسب سازی شده شرکت بنیاد مهر ایرانیان بود، که با هماهنگی های قبلی به ترتیب به در خونه همه بچه های دارای معلولیت می رفتن تا اونا رو تا پای اتوبوس ها ببرند، کم کم به ستارخان رسیدیم. از اونجا قرار بود سوار اتوبوس بشیم. اتوبوس قدیمی ما جهت استفاده معلولین مناسب سازی شده بود. به کمک همیاران از روی رمپ (سطح شیب دار) اتوبوس بالا رفتیم و سوار شدیم.
یادمه که سالها پیش در دوران کودکی، آخرین باری بود که سوار اتوبوس شدم، از اون ، به بعد دیگه نتونستم از پله های اتوبوس بالا برم. بعد از این همه سال، تجربه جالبی بود.
راننده ساکت و آرومی داشتیم، که خیلی کم حرف بود. از تهران که خارج شدیم بعد از حدود 2 ساعت پشت سرگذاشتن اتوبان های عریض و طویل، رسیدیم به جاده کوهستانی و زیبای طالقان. مسیر جاده پر از پیچ و خم بود، و پر از مناظر زیبا و با شکوه.
پیچ و خمهای جاده آدمو به یاد زندگی و فراز و نشیب هاش می انداخت و زیبایی های اون درست مثل قشنگی های زندگی بود.
توی سراشیبی جاده بعضی موافع صندلی های چرخدار بچه ها حرکت می کردند و همیاران مهربون هم بدون هیچ منتی ما را نگه می داشتند. بالاخره به مقصد رسیدیم . از لب جاده آسفالت تا خود باغ یه مسیر خاکی بود، مسیری که باید پستی و بلندی های کوچیکشو پشت سر می میذاشتیم تا به لحظه های شیرین تر برسیم. جای خیلی قشنگی بود. رفتیم لب دریاچه کلی عکس یادگاری انداختیم. توی هر عکس یک نفر جدید اضافه میشد. یک دوست جدید، یک خاطره تازه. نگاه به دریاچه آبی، درخت های تنومند و سرفراز، برای همه آرامشی رویایی داشت.
3 پسر بچه معصوم که روی صندلی چرخدارشون نشسته بودن، به طرف دریاچه سنگ پرت می کردن.
یکیشون با چوب بلندی که دستش بود روی خاک نقاشی می کرد. به هم نگاه میکردند و لبخند میزدند. انگار از اینکه کنار هم بودن احساس خوشایندی داشتن.
۴ تا دختر بچه که اسم یکیشون مهربان بود، کمی اون طرف تر پلاکارد کوچک باور را توی زمین خاکی، کنار درخت ها می کاشتند.
نمیدونم شاید تو عالم کودکی فکر می کردن چندین سال دیگه اینجا ما بین این همه درخت یه درخت تنومند به اسم درخت باور سبز میشه و تو دل این خاک ریشه می دوونه، و میشه پر از شاخهایی که روی هر برگش نوشته شده باور. شاید واقعا بشه، خدا رو چه دیدی.
بودن این آدمها درکنار هم، پیرو جوون، دختر و پسر، معلول و غیرمعلول، تصویر قشنگی بود که میشد روی بزرگترین بوم دنیا ترسیمش کرد و کنارش نوشت ما هم هستیم. کوچکترین همسفرای ما همون دختر بچه های کوچولویی بودن که حدودا پنج یا شش سال بیشتر نداشتن و مسن ترین همسفرمون مادر بزرگ 80 ساله ای بود که با اون صورت مهربون و معصومش تو آسمون دوستیهامون میدرخشید. آقای مسنی که یک آواز قدیم خوند، خانم مسنی که نگاهش مثل مادر بزرگم مهربون بود، دختر جوونی که روی ویلچر از غمزه درختان طرحی می کشید، دختر بچه هایی که با لباسهای صورتی شون به این طرف و اون طرف میدویدند و صداشون توی باغ می پیچید، جوونها با هم شوخی می کردند و می خندیدند. پسری که خودش با عصا راه می رفت، کمک دختری می کرد که روی صندلی چرخدار نشسته بود.
بعد از کمی استراحت و خوردن نوشیدنی و پذیرایی توسط خانمها و آقایون همیار، بچه ها به دو گروه تقسیم شدند و مسابقه طناب کشی به پیشنهاد آقای مبصر) مدیر برنامه ) شروع شد. خانمها یک طرف و آقایون هم طرف دیگه طناب رو گرفتند. البته اینم بگم که گروه بانوان چندین بار آقایون قدرتمند رو شکست دادند. منم با دستهای ضعیفم تو مسابقه شرکت کردم، نا گفته نمونه که ما هم برنده شدیم، می دونم باورکردنش براتون سخته، ولی باور کنید که منم با کمک دوستای دیگم که روی ویلچر نشسته بودند، دستهامون رو محکم به طناب گره زدیم و برنده شدیم.
مسابقه طناب کشی کلی بچه ها رو سر ذوق آورده بود. بعد از اون بچه ها پراکنده شدن و هر کس یا با خانواده خودش و یا با دوستانش شروع به گپ زدن از هر دری کردند، به هر کسی که نگاه میکردم احساس رضایتی در عمق نگاهش می دیدم، مادری که کودک معلولش رو به این جمع آورده بود، خیلی خوشحال به نظر می رسید، از اینکه میدید فرزندش دو تا دوست جدید مثل خودش پیدا کرده، یه گروه از افراد بازنشسته هم، همسفر ما بودند که هر کدومشون کوله باری از تجربه به همراه داشت، برام جالب بود که یکیشون می گفت: بعد از این همه سال زندگی، و گشت و گذار، امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمه و گفت : که چقدر بین این بچه ها احساس آرامش می کنه.
کم کم وقت صرف ناهار شد، سفره ها که هر کس گوشه ای از اونها رو گرفته بودن، یکی یکی روی زیراندازها پهن می شدن، بچه های همیار با کمک همدیگه وسایل غذا رو آماده می کردند، وقتی دیگ بزرگ غذا از تو ماشین پایین گذاشته شد، همه همیارها جمع شدن تا زنجیروار ظرفهای غذا رو به سر سفره ها و دست بچه ها برسونن، انسجام و همبستگی که بین همیارها و حتی همراهان داوطلب وجود داشت واقعا دیدنی بود، یکی از بچه های همیار تا آخرین لحظه مشغول غذا دادن به یکی از افراد دارای معلولیت شدید بود،
و دیگری در حال هول دادن ویلچری بود تا صاحب اونو سر میز غذا ببره، بعد از صرف ناهار، آقای مبصر با کمک همیارها، همه رو دور هم جمع کرد و چند دقیقه ای برامون صحبت کرد، ایشون از اهداف اینچنین برنامه هایی گفت و اینکه هدف از برگزاری این تورها فقط گردش و سرگرمی نیست، بلکه در کنار اون حضور پیدا کردن افراد دارای معلولیت در جامعه، بیرون اومدن خیلی از معلولین از تو خونه هاشون، و گسترش شبکه دوستی هاست.
آقای مبصر بعد از صحبت هاشون از بچه ها خواستن که در حد 5 دقیقه با بغل دستیشون صحبت کنن و با هم هرچند کوتاه آشنایی پیدا کنن و در نهایت در حضور جمع دوست جدیدشون رو معرفی کنن.
بعد از اون، چندین نفر دوستای جدیدی که پیدا کرده بودند رو برای جمع معرفی کردند. و همچنین چند تا از همیارها از خودشون، چگونگی آشناییشون با انجمن باور و احساس و هدفهاشون برای همه حرف زدند. چند تن از مدیران و مسئولین انجمن های فعال در حوزه امور معلولین هم چند دقیقه ای از انجمن خودشون و اهداف و برنامه هاشون برای همه صحبت کردند. که انجمن دیستروفی عضلانی و انجمن ام اس از جمله اونها بودند. بعد تعدادی از بچه های همیار با کمک شرکت کننده گان شروع کردن به اجرای پانتومیم.
وقت برگشتن بود، بعد از توزیع عصرانه بین همه، آقای مبصر از بچه ها نظر خواهی کرد که دوست دارن چه موقع برگردیم.
و اکثریت به اتفاق خواستند که بیشتر بمونیم. انگار بچه ها دلشون نمی خواست از اون فضای زیبا دل بکنن، ولی چاره ای نبود، باید برمی گشتیم به تهران پردود ودم.
بعد از گذشت یک ساعت، و جمع و جور شدن وسایل آروم آروم آمده رفتن شدیم.
تو دلم با دریاچه و اون آرامش خیال انگیزش خداحافظی کردم و آروم زیرلب زمزمه کردم منتظرمون باش، حتماً خیلی زود با مسافرای بیشتر و دوستای جدید تری برای دیدن زیبایی چشمهات برمی گردیم.
ساعت 8:30 شب بود که به تهران رسیدیم، همون جایی که سوار اتوبوس ها شدیم. ماشینهای مناسب سازی شده شرکت بنیاد مهر منتظر رسیدن ما زیر پل ستارخان کنار هم صف کشیده بودند، وقتی در کنار ماشینهای ون منتظر اومدن بقیه اتوبوسها و همراهانمون بودیم، خیره شدم به اتوبوس قدیمی که مثل اینکه کم کم داشت نفسای آخرشو می کشید، آره همون اتوبوسی که برای من و امثال من مناسب سازی شده بود، درست مثل یه آدم، که وقتی سنش خیلی میره بالا رمقی براش نمی مونه، قیافش خسته بود. خیلی وقت بود که خیلی از بچه های معلول و جانباز رو جابه جا میکرد ،آدم فکر میکرد اتوبوس پیر خیلی حرفها برای گفتن داره، انگار دلش می خواست دیگه باز نشسته بشه، دلش می سوخت از اینکه چرا نباید یه اتوبوس تازه نفس و نو تر برای افراد دارای معلولیت مناسب سازی بشه ، چرا نباید وقتی بچه ها سوار اتوبوس شدن از هر نظر احساس آرامش و راحتی کنن. چرا وقتی سوار اتوبوس قدیمی میشن باید اونقدر آروم بره که مبادا صندلی های چرخدار بچه ها به حرکت در بیاد ؟ وهزاران چرای دیگه.
ولی با این حال به قول معروف دود از کنده بلند میشه، و اتوبوس پیر ما هم انصافاً غیرت داشت و ما رو توی جاده نذاشت و رفیق نیمه راه نبود.
تا رسیدن اتوبوسای دیگه منو چند تا از بچه های دیگه در کنار دوستان همیار، کلی گپ سینمایی زدیم. بعد از رسیدن دوستان دیگه با کمک بچه های همیار و راننده های ون سوار ماشینها شدیم، چرخهای ویلچر بچه ها می چرخید و می دوید با کمک دستها و پاهای آدمایی که دلشون برای من و تو، یک دوست، یک هم نوع، می تپید. هوا تاریک شده بود، از تو شیشه ماشین که به بیرون نگاه می کردم ، ماه تو آسمون می درخشید، آسمون پر از ستاره بود.
راستی می دونی کدوم ستاره مال منه ؟ یا مال تو ؟
دلم میخواست می تونستم کلی ستاره بچینم و یکی یکی کنار کارت کوچکی که به سینه همیاران نصب بود بیاویزم.
افتخار می کنم که همسفر دلهایی باوری، بودم، کسانی که باور داشتند باور من، تو، و باور ما رو. همون باور با هم بودن رو. مثل باور ساده شبنم روی برگ گل به هنگام طلوع.
در پایان از همه کسانی که خالصانه و با مهر در برگزاری این سفر تفریحی - فرهنگی ما رو یاری کردن، مخصوصا از جناب آقای خسروی وفا مدیریت محترم فدراسیون جانبازان و معلولین، جناب آقای یزدانی مدیریت محترم شرکت بنیاد مهر ایرانیان و پرسنل فهیم این شرکت، مدیریت محترم شرکت پچ پچ و تک تک بچه های همیار که نهایت تلاششون رو برای هر چه بهتر برگزار شدن برنامه کردن سپاسگذاریم و دست همشون رو به مهر می فشاریم.
شاد باشید
نویسنده : ندا بیات – شنبه ۵/ ۴/ ۸۹
ویراستار : سونیا شناسی
همکاران این برنامه:
مدیر برنامه : شهرام مبصر
تعداد شرکت کنندگان : ۱۳۳ نفر.
تعداد شرکت کنندگان دارای معلولیت : ۳۷ نفر.
تعداد شرکت کنندگان غیرمعلول : ۹۶ نفر.
گروه همیاران :
خانم ها سمیرا نوروزی، سمانه نوروزی، سونیا شناسی، آنا شناسی، ندا خدایاری، ندا مبرا، شایسته شریعتمداری، و آقایان امین جمشیدی، محمدرضا سنماری، مصطفی عاطفی پور، نیما نوروز زاده، شهاب شریعتمداری، محمد داوودآبادی، امیرپیمان فهام، رهام وزیری، سهراب کویر و خانم اطهر مخبری قمشه بصورت داوطلبانه
عکاسان :
رهام وزیری، سمانه نوروزی، سونیا شناسی، آنا شناسی
هماهنگی امور بیمه سفر و خرید تدارکات: احمد قره گوزلو
انجمنهای شرکت کننده در این برنامه: انجمن دیستروفی عضلانی،انجمن ام اس،کانون جهاندیدگان کوی نصر، انجمن توان گستران برنا
نویسنده سفرنامه: ندا بیات
ویراستار: سونیا شناسی |