| محتوي : مرحومه فاطمه بزرگ نیا از آن عده افرادی بوده است که این روزها گاهی در برخی مناسبتهای خاص آنها را معلول موفق می نامند.اما فاطمه ی بزرگ نیا از آن دسته انسان های موفقی ست که خواندن سطر سطر خاطرات اَش درس هایی آموزنده و تأثیر گذار است. مطالبی که با عنوان «من و معلولیت» می خوانید دست نوشته های خود اوست.
شروع یک زندگی جدید
روزگار می گذشت، من بزرگ می شدم، بعد مادرم سرکار رفت و اداره کارهای خانه با من شد. ازخاطرات بدی که دارم وقتی بود که مادرم درطی یک سال دوب ار مجبور شد به خاطر درد سیاتیک در رختخواب بستری شود. او هر بار به مدت تقریباً شش هفته نمی توانست هیچ کاری انجام دهد. درآن مدت به من خیلی سخت گذشت. مادرم تنها کسی بود که وقتی ازخوابیدن و یا نشستن در وضعیتی خسته می شدم، وضعیت مرا تغییر می داد. چه بسا شب هائی که او را از خواب بیدارمی کردم تا مرا این پهلوآن پهلو کند. او بود که تمام نیازهای جسمانی مرا برطرف می کرد. وقتی بستری شد، خدمتکارخانه این کارها را انجام می داد. ولی مادرم به حدی او را لوس کرده بود که هیچ نمی خواست با وجود حقوق خوبی که دریافت می کرد، زحمتی به خود بدهد وازآن بدترمرتب تهدید می کرد که ما را می گذارد و می رود.وقتی مادرم پنجاه و دوسال داشت، پدرم فوت کرد. بعد ازفوت پدرم، چون مادرم نمی توانست درفقدان پدرم درهمان خانه زندگی کند، آپارتمانی خریدیم و به آن جا نقل مکان کردیم.
دوست دارم چند جمله ای هم ازپدربزرگ و مادربزرگم بنویسم.آن ها مرا خیلی دوست داشتند و با من مهربان بودند.بچه که بودم اگرپدر ومادرم به سفر می رفتند، مرا دست آن ها می سپردند. پدر و مادربزرگم به دائی ها و خاله ام سپرده بودند که بعد از مرگشان، آن خانه به اسم من ثبت شود، چون فکر می کردند من بهتراز هرکسی قدرآن خانه را خواهم دانست و همین خانه بود که تبدیل به آپارتمانی شد که درآن زندگی می کنیم.وقتی من پولیو گرفتم ما دوخواهرویک برادر بودیم.برادر کوچکترم یوسف وقتی سیزده ساله بودم به دنیا آمد.بعد ازابتلا به بیماری پولیوتمام توجه ونگرانی پدرومادرم متوجه من بود.آن موقع تا وقتی که کمی بزرگتر شدم همیشه مریض احوال بودم.حال وقتی به آن زمان فکر می کنم،می بینم که پدرومادرم مخصوصاً خواهرها و برادرم به خاطر وضعیت من چه روزگار سختی را تحمل می کردند.خواهرها و برادرم ازهمان موقع هرکاری که از دستشان برمی آمد برای من انجام می دادند والبته بعدها برادرکوچکم نیز به آن ها اضافه شد.اگرآن ها را درزندگی نداشتم،ازبسیاری ازامکاناتی که آن ها برایم فراهم کردند،محروم می ماندم و زندگیم بدون تردید به این صورت نبود.
پدرم قبل ازازدواج با مادرم،با دختریکی ازافراد سرشناس کشور ازدواج کرده بود و دو دختر به نام پریوش وحوری وش از وی داشت.این ازدواج پنج سال دوام آورده بود.بعد ازجدائی آن ها زن پدرم دختر کوچک تر را نزد خود نگهداشته ودختر بزرگ تر را به دست خانواده پدرم سپرده بود. پدر و مادرم چهارفرزند داشتند، دو دختر فاطمه وپروین و دو پسر عباس و یوسف. دو دختر پدرم ازازدواج اول او در موسسه ای که توسط میسیونرهای آمریکائی اداره می شد،درس می خواندند و شبانه روزی بودند ومخارج آنان را پدرم می پرداخت.این دو به خانه ما رفت وآمد داشتند. به طوری که مادرم تعریف می کند یک روز وی از پدرم پرسیده بود که چرا ما نباید با مادراین دختران معاشرت داشته باشیم؟ درهرحال با موافقت پدرم یک روز مادرم همراه با حوری وش و پریوش به دین مادرشان رفته بود واز وی دعوت کرده بود به خانه ما بیاید.این کارمادرم سرآغاز رابطه ای بسیار دوست داشتنی بود. مادر من برای این دو دخترمانند مادرشان بود ومادرآن ها نیز برای ما به منزله مادر دیگری بود. او زن خوب و سرزنده ای بود متاسفانه چند سال قبل فوت شد.پسراین خانم ازهمسر دومش مترجم معروفی است که از بچگی باهم دوست بوده ایم.خواهرها و برادرهای من درزندگیم نقش خاصی داشته اند. می دانم که وقتی به پولیو گرفتار شدم تا چه حدی زندگی دورن کودکی پروین وعباس به هم ریخت. چون درآن موقع تمام هوش و حواس پدرومادرم متوجه معالجه من بود که همیشه مریض بودم. وقتی یوسف به دنیا آمد، اوهم به این گروه پیوست.اگرچه درآن موقع من سیزده ساله بودم ولی بازهم نیازهائی داشتم که بسیار بیشتر ازیک دختر سیزده ساله معمولی بود.
وقتی حوری خواهرم ازدواج کرد وبا همسرش که عضو وزارت خارجه بود از ایران رفت، خیلی جای خالی او را حس می کردم.ولی او درهرحالی مرتب برای من نامه می نوشت ومن با عشق و علاقه نامه های او را می خواندم وبرایش نامه می نوشتم.قبل از آنکه حوری ازدواج کند،ما با هم به سینما می رفتیم،گاهی اوقات خاله ام نیزهمراه ما می آمد. بچه که بودم حوری مرا بغل می کرد واین طرف وآن طرف می برد. تمام خاطرات دوران کودکی من آمیخته ای است ازآن چه او ومادرم برای من انجام می دادند.به خاطر دارم درروزهای تولدم حوری چگونه از جان ودل هرکاری برای خوشحال شدن من انجام می داد.کلمه ی حوری به معنی فرشته است و خواهر من نیز در زندگی من نقش یک فرشته واقعی را داشته است.همسرحوری نیزکارهای زیادی برای من انجام داده است. تقریباً یک چهارم کتاب های کتابخا نه ام هدیه اوست.فرزندان حوری نیزهمیشه با من مهربان بوده اند ومخصوصاً یکی ازآنان که درتهران زندگی می کند، همیشه هوای مرا دارد تا اگرچیزی را بخواهم که شخصاً نتوانم به دلیل موانع معماری تهیه کنم،آن را برایم تهیه کنم.یک بار به خاطرعمل جراحی دربیمارستان بستری بودم، او به دنبالم آمد ومرا به خانه رساند. بعد ازمن خواهرم پروین به دنیا آمد.فکر می کنم معلولیت من مخصوصاً دوران کودکی پروین را به شدت تحت تاثیر قرارداد.شاید اوعشق وعلاقه وتوجه پدر و مادرمان را به حد کافی تجربه نکرد چه دوران کودکی اودرست همزمان با شروع معلولیت من بود.پروین دردوران تحصیل و زمانی که کار می کرد، دوستان زیادی داشت وبعضی ازدوستان اوبا من نیز دوست بودند.اوازبچگی با خوشحالی تمام اسباب بازی هایش را دراختیار دوستانش قرار می داد و درمیان سایر بچه ها بسیار محبوب بود.
پروین بعد ازایان دبیرستان مشغول به کارشد ومدتی بعد با پزشکی که ساکن مشهد بود،ازدواج کرد.بعد ازازدواج او با مادرم که گوئی می خواست دوران کودکی پروین را جبران کند، عباس برادرم که بعد ازپروین به دنیا آمد،انسانی استثنائی وبسیارمهربان بود.عباس دردوران دانشکده با یکی ازهم دانشکده ای ها ی خود به نام مهستی ازدواج کرد وبرای ادامه تحصیل با همسرش به آمریکا اولین فرزندشان لبخند به دنیا آمد.آن ها درتهران متولد شد.ما با عباس و خانواده اش دریک بلوک آپارتمانی زندگی می کردیم،چون عباس می خواست همیشه نزدیک ما باشد تا اگرضرورتی پیش آمد، خود را فوری به ما برساند. بعد ازچند سال زندگی درایران، عباس تصمیم گرفت با خانواده اش به آمریکا برود. دورشدن ازعباس و خانواده اش برای من و مادرم بسیارطاقت فرسا بود.مدت کوتاهی بعد ازرفتن به آمریکا عباس مریض شد وپزشکان بیماری او را سرطان تشخیص دادند.وقتی من و مادرم با خبرشدیم به آمریکا رفتیم وتا آخرین روزهای زندگیش و مدتی بعدازآن درآمریکا نزد خانوده او ماندیم.بعدازآن همسرودودخترعباس به تهران برگشتند ودرآپارتمان سابق خود که دوطبقه با ما فاصله دارد مستقر شدند. برادردیگرم یوسف است.اونیزبا یکی ازهم دانشکده های خود ازدواج کرد. یوسف وهمسرش الهه بعد ازفارغ التحصیل شدن درایران، درآمریکا ادامه تحصیل دادند وهردودرجه دکتری دارند وهنوز درآمریکا زندگی می کنند.آن ها هردو با من ومادرم خیلی مهربان هستند.الهه همیشه درجستجوی کتاب ها ومقاله های جدید برای من است.وقتی به آمریکا می رویم درخانه آن ها اقامت می کنیم. وقتی آن ها به ایران می آیند هرجا که می روند مرا همراه خود می برند واگر نتوانند مرا با خود ببرند، خودشان نیزنمی روند.هرگاه آن ها به ایران می آیند،زندگی من شکل دیگری به خود می گیرد.اگربخواهم چیزی بخرم که به خاطرقیمت آن تردید داشته باشم، یوسف بلافاصله همه مخارج آن را قبول می کند. من نمی توانستم شرح حال خودم را بدون آن که حداقل چند خطی درمورد خواهرها وبرادرهایم بنویسم، کامل بدانم.هریک ازآن ها درزندگی من نقش اساسی داشته اند.
دراین جا این نکته را یادآوری کنم که به نظرمن به طور کلی یکی ازچیزهائی که درزندگی مهم است، این است که فرد بتواند کارهای خوبی را که دیگران برای وی انجام می دهند، جبران نماید. اگر نتوانید محبت کسی را درحق خودتان جبران کنید، دلتان یخ می زند. وشاید حتی زمان دریافت محبتی می تواند برای شما کاملاً لذت بخش باشد که بتوانید آن را جبران کنید.این احساس جالبی نیست که همواره احساس کنید به دیگران مدیون هستید. من همیشه احساس کرده ام نسبت به کسانی که مرا دوست داشته اند وبرایم کارهای مختلف کرده اند، مدیون هستم و نتوانسته ام دین خود را به حد کافی به آن ها ادا کنم واین موضوع یکی دیگرازجنبه های معلولیت، حداقل برای من می باشد.
تحصیلات
خواهربزرگترم حوری انگلیسی خیلی خوب می دانست وحتی قبل ازآن که به سن دبستان برسم سعی می کرد به من انگلیسی یاد دهد.ولی من نیزمانند بچه های هم سن و سال خودم علاقه چندانی به یادگیری نداشتم.درهرحال وقتی که به سن مدرسه رسیدم و برایم یک معلم خصوصی گرفتند تا درخانه به من فارسی درس بدهد.کمی هم انگلیسی یاد گرفته بودم.این معلم خصوصی آدم خوبی بود ولی به روش قدیمی درس می داد وهیچ اطلاعتی نیزازمعلولیت یا طرزرفتار با بچه های معلول نداشت.اوهفته ای سه بار به خانه ما می آمد وهربار به من یادآوری می کرد که باید یک روزبا هم زیارتگاهی که نزدیک تهران بود، برویم وبرای خوب شدن من دعا کنیم.من ازشنیدن این حرف های اوغصه می خوردم و بیشترمتوجه می شدم که تا چه حد با دیگران تفاوت دارم.نزد این معلم خواندن و نوشتن را یاد گرفتم.هیچ راه حلی وجود نداشت که بتوانم به مدرسه بروم.نه فضای فیزیکی مدرسه ها مناسب حالم بود ونه معلم ها وبچه ها اطلاعاتی ازمعلولیت داشتند تا بتوانند مرا درمیان خود پذیرا باشند.همین حالا هم که دیگرپا به سن گذاشته ام روبرو شدن با بچه ها برایم مشکل است.بچه ها معمولاً کنجکاو هستند و می خواهند سرازهمه چیزدرآورند. کسی به آن ها نیاموخته است که چگونه با کسانی که تفاوت دارند،رفتار نمایند.ازهمه بدتراین که بچه ها دربسیاری ازمواقع رفتار پرخاشگرانه دارند. مطمئن هستم اگر می خواستم به درکنار سایربچه ها ودرمدرسه های عادی درس بخوانم، نمی توانستم به تحصیلاتم ادامه دهم. درآن زمان هیچ مدرسه استثنائی درایران فعالیت نداشت وحالا که چهل سال از تاسیس چنین مدرسه هائی درکشور می گذرد، آن ها هنوزآن چنان خدمات مناسب ودرخورحالی را به دانش آموزان خود ارائه نمی دهند، البته تاسیس این مدرسه ها بهترازنبود نشان است ولی درهمین حال به خاطر سپردن این موضوع نیز حائز اهمیت است که هرگونه خدمات اصولی برای افراد معلول باید همراه خدمات جنبی نیزباشد، چه درغیره این صورت دانش آموزان واعضاء خانواده آن ها با مشکلاتی مواجه می شوند که برتحصیل آن ها تاثیرمنفی برجای می گذارد و چه بسا که باعث می شود ادامه تحصیل را رها کنند.طبعاً نا آگاهی وبی توجهی نسبت به وضعیت تحصیلی افراد معلول درآینده برای جامعه مشکل آفرین خواهد بود.
خوب،من توانستم دروس دوره دبستان را با همان معلم خصوصی به پایان برسانم. درآن موقع همه بچه های خانواده به مدرسه می رفتند ولی پدرو مادرم برای هیچ یک ازآن ها به اندازه من خرج نداشتند. ادامه تحصیل من برای مدتی به دلایل مختلف متوقف شد، ولی پدر و مادرم ازمعلمی که به خاله ام انگلیسی درس می داد، خواستند که به من نیزانگلیسی یاد بدهد. من که از همان موقع یقین داشتم به خاطر معلولیتم نمی توانم یک زندگی عادی داشته باشم، از وقفه ای که درادامه تحصیلم بوجود آمده بود، بسیارناراحت بودم ومطمئن بودم که وقفه ای که پیش آمده جبران ناپذیراست.معلم انگلیسی خاله ام با آن که چندان هم به انگلیسی وارد نبود ولی تا زمانی که شخصاً پی بردم که روش اومناسب حال من نیست، به انگلیسی خواندن نزد اوادامه دادم وبعدازآن سعی کردم خودم به تنهایی انگلیسی یاد بگیرم. بعد از او هم پدرم معلم انگلیسی دیگری برایم استخدام کرد که اگرچه بهتر از اولی بود ولی انگلیسی اودرحدی نبود که بتواند به من درس دهد. اوآخرین معلم خصوصی بود که برای انگلیسی یاد دادن به من به خانه ما آمد. درگرامر انگلیسی خیلی اشکال داشتم وبه همین خاطر ازخواهرم پریوش که آن موقع درآمریکا بود خواستم یک کتاب کامل گرامرانگلیسی برایم بفرستد.این کتاب خیلی مفید بود وتوانستم خیلی ازاشکالاتم را با آن برطرف کنم. برای هرکارم برنامه ریزی می کردم.هر روز ساعت هفت صبح بیدار می شدم وبعد ازشستشو وصبحانه خوردن به خدمتکارمان می گفتم برای نهارچه درست کند. درساعت هشت مطالعه ام را شروع می کردم. هرروز مدت معینی را با صدای بلند انگلیسی می خواندم.یادم هست یک روز که متنی را بلند می خواندم، پدرم وارد خانه شد و شنیدم که به خواهر و برادرم گفت اگرمی خواهید درزندگی به جائی برسید، باید این طوری درس بخوانید.این اولین باری بود که چنین اظهارنظری را از پدرم که همیشه فقط به درس خواندن پسرها اهمیت می داد، می شنیدم. درهمین زمان ها که دخترخاله ام که هم سن من بود و درمشهد دررشته زبان انگلیسی درس می خواند،گاهی تابستان ها مدتی نزد ما می ماند.ما با هم بعضی از درس های دانشگاه او را می خواندیم ومن ازاین کار بسیار لذت می بردم.یکی ازکتاب هائی که با هم خواندیم ژولیوس سزار"اثر" ویلیام شکسپیر بود که درچند صفحه ی آخرآن توضیحاتی نیز داده شده بود.هرگزجاذبه ای را که خواندن این کتاب برای من داشت فراموش نمی کنم.
یاد گرفتن ماشین نویسی
من راست دست به دنیا آمدم، ولی چون دست راستم براثرپولیوآسیب دید، نمی توانم با دست راست بنویسم وازدست چپم استفاده می کنم ودست چپ من هم براثرمعلولیت آن چنان قدرت وتوانایی ندارد.بنابراین درتمام طول زندگیم همیشه ازدیگران شنیده ام که خطم خوب نیست،به همین دلیل بود که تصمیم گرفتم ماشین نویسی یاد بگیرم.معلمی را پیدا کردم که محل کارش درنزدیکی خانه ما بود،به او تلفن کردم و قرار شد دریک جلسه اصول کار را به من یاد دهد.حق الزحمه او را ازپس اندازخودم دادم و مادرم نیزبرایم یک ماشین تحریر کرایه کرد. یاد گرفتن ماشین نویسی اگر چه مرا از نوشتن خلاص کرد ولی مشکلات دیگری داشت.نمی توانستم غلط گیری کنم واگر جمله یا کلمه ای را اشتباه ماشین می کردم، مجبور بودم تمام صفحه را دوباره ماشین کنم.ازطرف دیگرتنها با یک دست می توانستم ماشین کنم. دخترعمویم منصوره نیزیک ماشین تحریر به من هدیه داد. تمام افکارم برمحور این موضوع بود که درآینده بتوانم کارکنم وبرای خود درآمدی داشته باشم.
یاد گرفتن کامپیوتر
در دوسفر آخرم به آمریکا درکلاس های آموزش کامپیوتر بزرگسالان در"دانشگاه برکلی" شرکت کردم وکاربا کامپیوتر را یاد گرفتم.ازنظررفت وآمد به دانشگاه با وسائط نقلیه هیچ مشکلی نداشتم ودرفضای آن جا نیزهیچ مانع فیزیکی برای من وجود نداشت.درحال حاضردرخانه کامپیوتر دارم و کارکردن با آن مرا وارد دنیائی دیگر کرده است که با تجربه های قبلیم بسیارتفاوت دارد. درزندگی من چیزهائی وجود داشته اند که همیشه برای کسانی که آن ها را اختراع کرده اند، ازصمیم قلب دعا می کنم وازخداوند شکر گزار هستم. یکی ازآن ها کامپیوتر است وهمین طورصندلی موتوری و بالابرمن.این ها چیزهائی هستند که هرروز با آن ها سروکار دارم و به زندگی ام چهره دیگری بخشیده اند. با کامپیوتر خیلی راحت تر می توانم بنویسم و ترجمه کنم واشتباهاتم را تصحیح نمایم. بدون آن که بعد ازمدتی ازشدت درد دست چپم به خود بپیچم. شاید برای هرکسی کارکردن با کامپیوتر راحت تر ومفیدترباشد ولی کارکردن با کامپیوتربرای من اهمیتی بیشترازسایرین دارد. به همین دلیل بود که درسال های آخر خدمتم دراداره پیوسته به صورت کتبی یا شفاهی از مسئولین تقاضا می کردم، حتی روزی چند ساعت هم شده امکان استفاده ازکامپیوتر را برای من فراهم آورند که متاسفانه هرگز چنین فرصتی پیش نیامد.یک سال قبل ازبازنشسته شدن، به کمک بانکی که به افراد معلول وام می داد و همچنین کمک مالی مادرم توانستم به صورت قسطی یک کامپیوتر بخرم.حال می توانم مطالب و ترجمه هایم را بسیار راحت ترازگذشته بنویسم بدون آن که نگران باشم که این طرف وآن طرف گفته شود که خط من ناخوانا است.از طرفی هروقت خسته و بی حوصله هستم، با بازی های کامپیوتری سرگرم می شوم.
مدرک گرفتن
یکی ازموضوع هائی که بسیارتوجه مرا جلب می کرد، مردمی بودند که سرکار می رفتند. متوجه بودم که برای کارپیدا کردن،مدرک داشتن بسیاراهمیت دارد وبنابراین تصمیم گرفتم من هم به دنبال مدرک تحصیلی بروم. ولی ازاین تصمیم با هیچ یک ازاعضاء خانواده ام صبحت نکردم. همان طورکه وقتی پولم را پس اندازمی کردم به دیگران حرفی نمی زدم.یک روز که جز خدمتکارمان کسی درخانه نبود به آموزگاردبستان برادرم تلفن زدم وازاوخواستم به دیدن من بیاید.وقتی درمورد تصمیمم با این شخص صبحت کردم وی با من موافق بود و مرا تشویق کرد که هرچه زودتر موضوع را با پدرومادرم درمیان بگذارم.شبی که دراین مورد با پدرو مادرم صبحت کردم، آن ها وحشت زده شدند. حتی خواهر بزرگم وهمسرش که درجریان قرارگرفتند، همان عکس العمل پدرو مادرم را نشان دادند. آن ها هم عقیده داشتند،مدرسه رفتن و شرکت درامتحانات برای من کارسختی بود ونباید خودم را خیلی اذیت می کردم و بهتر بود به همان انگلیسی خواندن واحیاناً کار ترجمه ادامه می دادم.ابتدا ایستادگی کردم ولی بعد تسلیم شدم. نمی دانم چطور شد که بیشترایستادگی نکردم، شاید آنقدرقوی نبودم که روی خواسته ام پافشاری کنم. دوسال گذشت تا آن که یک روز در جامعه معلولین با شخص معلولی ملاقات کردم.وقتی با هم ازمشکلات افراد معلول صبحت می کردیم، ازتصمیم گرفته بودم،انجام دهم.این شخص مرا خیلی تشویق کرد وقول داد برای درس دادن به من به خانه من بیاید. درنتیجه زمانی که بیست وهشت ساله بودم درس خواندن برای شرکت درامتحانات را شروع کردم. چند ماه بعد درامتحانات نهائی ششم دبستان شرکت کردم. درجلسات امتحان، معلمینی که برای نظارت حضورداشتند، چون فکر می کردند امکان ندارد من بتوانم درا متحانات قبول شوم درابتدا درصدد برآمدند، پاسخ سوالات را به من برسانند. ولی من به آن ها فهماندم که به کمکشان نیاز ندارم.آن ها نمی دانستند که آن امتحانات جنبه مهمتری در زندگی من داشت. چه من درصدد بودم توانائی های دیگر خود را نیز به امتحان بگذارم.نگران بودم که بعد از گرفتن مدرک پایان دبستان، مخارج تحصیل سال های بعد من چگونه تامین خواهد شد. درهرحال مادرم که آن موقع به یک کار دولتی اشتغال داشت، به من قول داد که هزینه معلم های خصوصی را پرداخت می کند. می دانستم که تامین این هزینه برای خانواده ام راحت نخواهد بود. درتمام زندگیم خداوند را پشت وپناه خود دانسته ام. چند ماه بعد اتفاقی افتاد که احساس کردم دست خدا مثل همیشه به نجات من آمده است. جریان ازاین قراربود که درجامعه معلولین شغل تمام وقتی به من پیشنهاد شد. حتی در رویاهایم ندیده بودم که بتوانم کارتمام وقت پیدا کنم. شاید این ضرب المثل درمورد من صدق پیدا کرده بود که ازتوحرکت ازخدا برکت. این یک واقعه خارق العاده درزندگی من بود، واقعه ای که کل زندگی مرا تغییر داد. اگر چه بیست و هشت سالگی برای شروع کاردیر بود ولی ممکن بود هرگز این اتفاق نیفتد واگر چنین نمی شد خدا می داند که ادامه زندگیم به چه صورتی طی می شد،من که خود هیچ تجسمی ندارم.درکنار کارکردن درجامعه معلولین تحصیلات خود را تا دیپلم دبیرستان ادامه دادم وبعد از5 سال دیپلم گرفتم.هرسال یک کلاس را خواندم یک بار هم دو کلاس یکی کردم. هرگزازتصمیم خودم درمورد ورود به دانشگاه با پدرو مادرم صبحت نمی کردم. سال اولی که در کنکور شرکت کردم، قبول نشدم ولی یک سال بعد دررشته ادبیات فارسی پذیرفته شدم. فکر می کنم من با ژن ادبیات متولد شده ام وازطرفی ازروزی که خود را شناخته ام درمحیطی ادبی زندگی کرده ام. ترجیح می دادم دررشته روانشناسی یا ادبیات انگلیسی درس بخوانم ولی دررشته ادبیات فارسی قبول شده بودم ودرهمان رشته ادامه تحصیل دادم.حضوردرکلاس علاوه برمشکل رفت وآمدم به دانشگاه بسیار برایم مشکل بود.درهرحال مشکل رفت وآمد همیشه یکبار مهمترین مشکلات من درزندگی بوده است. ساختمان دانشکده که هنوزهم به همان صورت است فاقد هرگونه تسهیلاتی برای استفاده کنندگان ازصندلی چرخدار بود.این ساختمان چهارطبقه و فاقد آسانسور بود که از زمان ساخته شدن تا به حال هم هیچ گونه مناسب سازی درآن صورت نگرفته است. کلاس های دانشجویان سال اول درطبقه اول و سال های بعد درسایر طبقات بود. ورودی ساختمان نیزچهار پله داشت. درسال اول جزآن چهار پله مانع دیگری برای ورود به کلاس ها وجود نداشت. ازیکی از نظافتچی های دانشکده خواسته بودم درمقابل پولی که ازمن گرفت،به راننده ای که مرا به دانشکده می برد برای بلند کردن و گذراندن صندلی چرخدارم ازآن چهار پله کمک کند. درتمام سال اول نگران چگونگی شرکت درکلاس های سال های بعد مرا می کشت ولی به خودک امیدواری می دادم که مسئولین اداری دانشکده وضعیت مرا درک می کنند و کمکم خواهند کرد. درشروع سال دوم که به ملاقات رئیس اموراجرایی دانشکده رفتم و مشکلم را برایش گفتم پاسخ داد که چون هراستادی می خواهد درکلاس خاصی درس بدهد، تغییر دادن کلاس استادها، بی توجهی به خواسته آن ها است ودرانتها این که این موضوع مشکل من بود نه دانشکده. اوچنین برخوردی با من داشت بدون آن که لحظه ای به فکرش خطور کند که ممکن بود این مشکل، مشکل یک خویشاوند او باشد.چقدردوست داشتم،شجاعت این را داشتم که ازاو بپرسم این تمام کمکی است که خودت را به زحمت انداخته ای تا برای من انجام دهی.آن روزمثل همیشه که مشکلی برایم پیش می آمدعصبانی به خانه رفتم.فکر می کردم دنیا به آخررسیده است.به محض دیدن مادرم تمام غم وغصه هایم را برای او تعریف کردم.مادرم دلداریم داد وگفت خودش به دیدن رئیس دانشکده خواهد رفت. بعد ازملاقات مادرم با رئیس دانشکده،البته شاید چون مادرم آن موقع شخص نسبتاً با نفوذی دراداره خودش بود، قول هائی به او داده شد و چند تائی ازکلاس ها به طبقه اول انتقال یافت.اما درمورد کلاس هائی که درطبقات دیگربودند، دو مرد از خدمتکاران دانشکده صندلی چرخدار مرا به طبقات مختلف حمل می کردند وبعضی روزها هم در دوطبقه مختلف کلاس داشتم. روزگارسختی داشتم والبته این دو شخص مجانی هم این کار را نمی کردند.این وضعیت تا پایان دانشکده ام ادامه داشت.ازدوستانم شنیده ام که ایام دانشگاه را بهترین دوره زندگی خود می دانند ولی من وقتی آن دوران را به یاد می آورم، لرزه براندامم می افتد. حتی بعد از گذشت سال ها هرلحظه ای که به یاد می آورم برای رفتن به دانشگاه و حضور درکلاس با چه مشکلات عظیمی دست به گریبان بودم آرزو می کنم کاش معلولیت نداشتم. من نمی خواستم کارچندان بزرگی انجام دهم ویا آرزوی غیرممکنی نداشتم، بلکه فقط می خواستم آن چه را که حقم بود به دست بیاورم تا بتوانم آینده ام را تامین کنم.من نمی خواستم به خانواده ام متکی باشم وبرای رسیدن به هدفم، برای شخصی مثل من چه راهی جز تحصیل کردن وجود داشت.من که ازعهده کارهای سنگین برنمی آمدم تنها راه این بود که بتوانم از توانائی های فکریم استفاده کنم. خلاصه بعد ازچهار سال با درجه ممتاز فارغ التحصیل شدم.درآن چهارسال به حدی به من سخت گذشت که با وجود عشق وعلاقه ای که به ادامه تحصیل داشتم، هرگز به دنبال فوق لیسانس نرفتم.درتمام مدت تحصیلم کارکردم وترجمه کردم تا سربارخانواده ام نباشم اگرچه خانواده ام بارها تاکید کرده بودند که سربارآن ها نیستم.وقتی لیسانس گرفتم واین مرحله اززندگیم را پشت سرگذاشتم،کمی احساس راحتی کردم.به خودم افتخار می کردم که توانسته بودم با تمام مشکلاتی که سرراهم قرارداشت به هدفم برسم. ...
|