| محتوي : مرحومه فاطمه بزرگ نیا از آن عده افرادی بوده است که این روزها گاهی در برخی مناسبتهای خاص آنها را معلول موفق می نامند.
اما فاطمه ی بزرگ نیا از آن دسته انسان های موفقی ست که خواندن سطر سطر خاطرات اَش درس هایی آموزنده و تأثیر گذار است.
مطالبی که با عنوان «من و معلولیت» می خوانید دست نوشته های خود اوست.
به نام خدا
من ومعلولیت
انتظارکشیدن با زندگی من عجین بوده است.درمذهب، فرهنگ وادبیات ما توصیه شده است که مردم برای دسترسی به آن چه نیازدارند ویا رسیدن به موفقیت باید صبور باشند وانتظار بکشند.ولی انتظار کشیدن من با دیگران متفاوت بوده است. کسانی که معلولیت ندارند، می توانند بسیاری ازنیازهای شخصی خود را بدون تلاش چندانی برطرف نموده و یا به خواسته هایشان برسند.اما من باید حتی برای برطرف کردن نیازهای خیلی معمولی خودم تلاش کنم ودرانتظار بمانم. اگربخواهم دروضعیتی بنشینم که راحت تر باشم باید منتظر کسی بمانم،اگر گرسنه باشم نمی توانم بدون کمک دیگری به خوراکی دسترسی داشته باشم.اگر بخواهم ازخانه بیرون بروم که کتابی بخرم و یا حتی ورقه ای را فتوکپی بگیرم، نیز باید درانتظار کسی بمانم. دراین شهر شخصی مثل من بندرت بتواند به تنهائی ازخانه خارج شود و به مکان های مختلف دسترسی داشته باشد. اتفاق های زندگیم به من آموخته است که باید بسیارمحتاط باشم.همچنین عوامل دیگری نیز وجود دارند که مانع ازآن می شوند تا شهامت کافی برای تلاش درآن چه دیگران می توانندانجام دهند را داشته باشم.
هنگامی که این نوشته را مرور می کردم درآمریکا بودم و به تماشای فیلم "ذهن زیبا" Beautiful Mind که بیوگرافی "جان ناش"John Nash است، رفتم. بعد ازدیدن این فیلم، احساس کردم، شخص یا اشخاص دیگری درمن نیز وجود دارند. تصور نمی کنم تفاوت چندانی میان این چنین بیماری هائی و معلولیت وجود داشته باشد.حضورآن اشخاص در ذهن "جان ناش" وی را تحت تاثیر قرارمی داد، هم چنانکه درمن نیزاشخاص دیگری جز خودم وجود دارند که ذائقه مرا درمورد خرید کردن، خوردن و بسیاری چیزهای دیگر تحت تاثیر قرار می دهند. وقتی می خواستم اقدامی برای کسب درآمد انجام دهم، باید مدتی طولانی انتظارمی کشیدم تا بتوانم کاری را پیدا کنم که مناسب شرایط جسمی واجتماعی من باشد.اگر می خواستم تحصیل کنم نیز باید انتظار می کشیدم تا موقعیت مالی و اجتماعی مناسب فراهم گردد.
هنگامی که شروع به نوشتن خاطراتم کردم، یکی ازآخرین کتاب های طنز نویس معروفی را می خواندم که کتاب هایش را بسیار دوست دارم. اودراین کتاب که خاطرات هشت ماه زندانی بودنش را نوشته بود، ازروزی تعریف می کرد که به اوگفته بودند وی را بعد از مدتی از سلول انفرادی به سلول دیگری که چند زندانی درآن بودند، انتقال می دهند.
اوکه ازتنهائی به تنگ آمده بود وبرای رهائی ازسلول انفرادی لحظه شماری می کرد، تاکید می کرد که " انتظار کشیدن مانند مردن است" من اگرچه به این شدت ازانتظار کشیدن به تنگ نمی آیم ولی تجربه های زندگیم به من فهمانده است که انتظارکشیدن برای هرچیزی مشکل است.تمام زندگی من با انتظارکشیدن عجین بوده است. به جرات می توانم بگویم که سه چهارم از زندگی من به خاطر نیازی که به کمک دیگران داشته ام درانتظارکشیدن سپری شده است وآن چه این موضوع را پیچیده تر می کند،این است که من با شخصیتی متولد شده ام که عجله جزئی ازآن است که خوب البته معلولیت هم با من است.
من شخص عجولی هستم.اگر دست خودم بود، دوست داشتم تمام کارهایم را در اسرع وقت انجام دهم ولی این ویژگی با شرایط جسمی من در تضاد بوده است،چه شرایط جسمی من هرگز به من اجازه نداده است آن طور که خواسته ام کارهایم را به سرعت انجام دهم. آیا به نظر شما آسان است که در چنین وضعیتی شخص بتواند خود را آرام نگهدارد.
من برای تقویت توانائی ام برای آن که بتوانم میان آن چه درذهنم می گذرد وآن چه شرایط جسمی ام به من تحمیل می کند هم آهنگی برقرار کنم به قرآن پناه برده ام. می توانم به یقین بگویم که تنها آرامش دهنده من در زندگی خواندن قرآن کریم و عبادت کردن بوده است. هنگامی که قرآن می خوانم یا عبادت می کنم، این احساس در من ایجاد می شود که مورد پشتیبانی هستم و این احساس به من نیرو می دهد وآن گاه حالم بهتر می شود. گاهی فکر می کنم اگر با وضعیتی که در زندگی برای من پیش آمد، شخص خونسردی بودم که عجله ای درانجام کارهایم نداشتم و یا اگر کسی بودم که نمی خواستم همواره درزندگی فعالیت بیشتری داشته باشم، شاید راحت تر زندگی می کردم.
برای آن که ازابتدای خواندن این دفترچه بیشتر به احساسات من درمورد اشکالاتی که معلولیتم ایجاد می کرده است، پی ببرید از تجربه نارحت کننده ای که با یکی ازرانندگان که مرا این طرف و آن طرف می برد داشتم، برایتان می نویسم. این راننده هیچ گونه حقوقی برای من به عنوان یک فرد مستقل قائل نبود. نمی دانم دقیقاً در فکر او چه می گذشت ولی درهرحال من ازرفتاراو بسیاررنج می بردم. هرگاه مرا به محلی می رساند، لحظه ای مرا تنها نمی گذاشت اگر در اداره دیگری جلسه داشتم با من وارد جلسه می شد و با من خارج می شد. حتی وقتی مرا به مطب دندانپزشک می رساند، وارد مطب می شد وهنگامی که دکتر روی دندان من کار می کرد، با وی صبحت می کرد. مثل این بود که او خود را صاحب اختیار من می داند و شاید هم فکر می کرد من به خاطر مشکل جسمی ام، مثل دختر بچه کوچکی هستم که نیاز به حمایت او دارم و نباید مرا تنها بگذارد.من فکر می کنم این مشکلی است که افراد معلول خواهی نخواهی با آن دست به گریبان هستند.متاسفانه اکثر کسانی که با افراد معلول سروکار دارند از چنان هوش واطلاعاتی بهره مندی نیستند که شرایط آن ها را بهتر درک کنند. حتی کسانی که در سازمان هائی که به افراد معلول خدماتی ارائه می دهند، کارمی کنند، نیزاز درک کافی برای رفتار مناسب با این افراد برخوردار نیستند وشاید هم این سازمان ها برای به کار گرفتن اشخاص مناسب و یا آموزش افراد برای طرز رفتار مناسب با افراد معلول، بودجه کافی دراختیار ندارند.
ادامه دارد.... |